مونولوگ





۷۳ مطلب با موضوع «کتابهایی که خواندم» ثبت شده است

سبک نویسندگی ناهید طباطبایی را دوست دارم و تمام کتابهای داستانی کوتاه و بلندش را هم دارم و خواندم. برای داشتن آبی و صورتی هم کلی از سایتهای فروش کتاب را زیر و رو کردم تا اینکه نسخه ای از آن را در سایت آی کتاب پیدا کردم و خریداری کردم.(کلاً این سایت برای پیدا کردن کتابهای نایاب و چاپ قدیم خیلی مفید و کاربردی است)



فکر کنید یکی دو نسل بعد از شما، یکی از نوه نتیجه های شما نویسنده از آب در بیاید و به سرش بزند که داستان زندگی خاندانش را به رشته تحریر در بیاورد. 

آبی و صورتی هم روایت یک نوه از زندگی و لحظات تلخ و شیرین خانواده مادری و پدری اش است که در عصر رضاخان می زیستند. کتاب زبانی ساده و شیرین دارد و علاوه بر بیان شیوه زندگی آدمهای آن دوران، بیانگر اتفاقات تاریخی آن دوران هم است (به خصوص صفحات 430 تا 433)

داستان این کتاب به طور یک فصل در میان در زمان حال و گذشته روایت می شود و وجود دو فرشته که به شخصیت اصلی برای نوشتن کمک می کنند باعث بامزه شدن قصه شده است.


بخشی از کتاب آبی و صورتی

با یک دسته کاغذ و چند تا مداد نشستم پشت میز. از آخرین باری که چیزی نوشته بودم، سالها می گذشت. آبی و صورتی که از صبح همه جا دنبال من آمده بودند، دو طرفم نشستند. چاره ای نبود. باید شروع می کردم. می دانستم هر کدام از آنها دلشان می خواهد از کجا شروع کنم. صورتی که خانواده ی مادریم را بیشتر دوست داشت، داستان طلعت و بابا پرتوی را می خواست، و آبی که طرفدار خانواده ی پدری بود، داستان محبوبه و یحیا را. و این را هم می دانستم که اختیارم را به دست هر کدام بدهم، مرا یک راست به آن می کشد که خودش می خواهد؛ و این معمولاً نتیجه ی خوبی نداشت.(ص نوزده)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۶:۵۸
حورا رستمی

همه چی از قتل کیت خواهر جولیا شروع شده بود. او که از عدم توجه و حمایت کافی از کیت احساس عذاب وجدان می کند تصمیم می گیرد دور از چشم همه و به خصوص پلیس قاتل خواهرش را پیدا کند و این سر آغازی می شود برای سقوط تدریجی جولیا.


بخشهایی از کتاب 

به زودی به خانه برمی گردم، برمی گردم به زندگی واقعی ام؛ پیش هیو و کانر، برمی گردم سراغ آدریان و آنا، برمی گردم به زندگی بدون خواهرم. ولی شاید اگر این کار را انجام بدهم، قضیه فرق کند. درد و عذاب مرگ کیت محو نمی شود ولی از شدت آن کاسته می شود، و دیگر آن قدر برایم مهم نیست که کسی که جان او را گرفته، هنوز آزاد است. در عوض به این لحظه فکر می کنم؛ زمانی که همه چیز بی نهایت زنده و فارغ از هر پیچیدگی است، به زمانی که تمام غم و اندوهم فروکش کرده است. در صورتی که به اتاقش بروم، دست کم برای لحظاتی کوتاه نه آینده ای در کار است و نه گذشته ای، و هیچ چیز دیگری در جهان وجود خارجی ندارد، مگر وجود خودمان؛ که با آرامش مختصری همراه خواهد بود.(ص دویست و بیست و یک)


و در همین حین می فهمم که سایه ی سنگین مرگ کیت هم دارد از سرم برداشته می شود. درد و رنجش هنوز سرجایش است، اما برای نخستین بار از ماه فوریه، دیگر مرگ کیت منشوری نیست که از پس آن سایر چیزها تکه پاره به نظر بیاید. من دیگر گرفتار نیستم و با زحمت و تقلا مسیر خودم را در زندگی با حزن و اندوه سنگین و توأم با خشم پیش نمی برم. دیگر در وضعیتی نیستم که به خودم مسلط نباشم، و به علاوه دیگر خشمگین نیستم؛ نه از دست کیت عصبانی ام که خودش را به کشتن داد، و نه از دست خودم که نتوانستم برای محافظت از او کاری بکنم(ص چهارصد و هشتاد و شش)


سیر حوادث و اتفاقات منطقی، تجزیه و تحلیل های حرفه ای نویسنده در نشان دادن سقوط زنی موفق در کار و زندگی خانوادگی و تبدیلش به زنی که همه چیزش را از دست می دهد و قاتل مردی بی گناه می شود، از ویژگی های این کتاب است. 


زندگی دوم، اس. جی واتسون، شقایق قندهاری، نشر آموت 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۱
حورا رستمی

در کتاب خوف ما با چهار شخصیت روبرو هستیم که هر کدام بخشی از داستان را از زبان خودش روایت می کند. شخصیت اول و اصلی زنی به نام شیدا است. زنی تنها که در کنج اتاقی سکونت دارد و اسیر دست دیوانه ای است.سپس ژینوس و نغمه هستند که در پی فستیوالی با شیدا آشنا و رفیق می شوند. در انتها کاوه هم در داستان حضور دارد.


داستان شروع خوبی دارد که خواننده را ترغیب می کند، اما در ادامه و به خصوص فصلهای پایینی زبان داستان پیچیده و تا حدی خسته کننده می شود.



یکی از ویژگی های این کتاب این است که معلوم نیست آیا این شیدا است که نویسنده بوده و به شرح زندگی خود و سایر شخصیت ها می پردازد یا اینکه کاوه مرد نویسنده ای است که داستان شیدا به قلم اوست؟ 


داستان خوف جالب و تا حدی پیچیده بوده و به نظر من نویسنده به خوبی و نسبتاً روان آن را روایت کرده است. کتاب به قول نویسنده اش در زمره داستانهای مدرن قرار دارد و درباره ترس ها و تردیدهای یک زن است.

خوف، شیوا ارسطویی، نشر روزنه، چاپ دوم 93، دوازده هزار تومان


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۹
حورا رستمی

خانواده تهی شامل پنج داستان است که دو تای اول کوتاه و مابقی بلندتر هستند. اولی و دومین داستان از زبان اول شخص و سه تای دیگر را دانای کل روایت می کند. داستان ها برشهایی از زندگی روزمره شخصیت ها را بیان می کند که خوش خوان و روان بوده با مضامینی چون عشق و مرگ و جدایی و به خصوص بازگشت به خانه(در معنای عام). 

به شخصه دو زن و مستعمره اسپانیا(داستان سوم و چهارم)را خیلی دوست داشتم و کاش که تعداد داستان ها بیشتر از این بود.



بخشی از اولین داستان 

حس می کردم برخی عشق ها و دلبستگی ها ذاتی اند، فراتر از انتخاب هامان، از این روست که با طعم تأسف و شرم و درد و نیاز و پوچی سراغ مان می‌آیند، با حسی چنان نزدیک به خشم که هرگز قادر به مهارش نخواهیم بود. (ص بیست و دو)

خانواده تهی، کالم توبین، نورا موسوی نیا، نشر کوله پشتی، چاپ اول 1395،ده هزار تومان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۱
حورا رستمی

داستان این کتاب گرچه تا حدی غم انگیز و درباره مشکلات فراوان شخصیت اصلی اش است، اما زبان شیرین و طنز گونه نویسنده، کتاب را خواندنی تر کرده است. 

کتاب را دوست داشتم و به نظرم یکی از بهترین رمان های ایرانی است که امیدوارم دیده و خوانده شود.


بخشهایی از کتاب 

من همه زندگی م صبر کردم که اوضاع تغییر کنه، اما یا تغییر نکرد یا اگه کرد، بدتر شد. آرام بزرگ تر می شه، اما من دارم کوچیک تر می شم. می دونم من بهت بدی کردم. اما تو هم که داری همین کارو با من می کنی. پس فرق تو با من چیه؟ تازه به قول تو من مخم عیب داره. تو که مغزت مثل ساعت کار می کنه چرا داری این کارو با من می کنی؟(ص 41)



خاطره های گزنده ای که داشتیم، دیگر اجازه نمی داد نیمه زیباتر هم را ببینیم و همین، کینه هامان را آجر به آجر روی هم دیوار می کرد. ما هر دو خوب بودن را دوست داشتیم، اما هرگز خود را برای این واقعیت که شاید دیگری به اندازه ما خوب نباشد آماده نکرده بودیم! پس به هم بدی کردیم، تا جایی که دست آخر برای هم کوهی از زباله شدیم. عشق ما روزی تمام شد، تنها به این دلیل ساده که یک روز آغاز شده بود.(ص 72)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۰
حورا رستمی

دیدار اتفاقی با یک دوست قدیمی باعث می شود که ویویان کواکس به یاد خاطرات جوانی اش بیافتد، به یاد ناکامی اش در عشق و ازدواج، به یاد سختی هایی که پدر و مادر مهاجرش کشیدند، و به یاد عموی ناخلف و جنایتکارش. عمویی که چیزی را به وی داد که پدر و مادرش از آن دریغ کرده بودند. گذشته پنهانی پدر و مادرش و عمویش. او از طریق ضبط حرفهای عمویش از آنچه بر سر این سه نفر افتاده مطلع می شود. و به شناخت بهتری از آدمهای زندگی اش می رسد. 



بخشی از آدمها و لباس هایشان 

او حتماً احساس کرده بود که ما، من و او، نه در زمان حال، که در گذشته بهتر بودیم، چون در آن گذشته او موجودیتی ناشناخته بود و چیزهایی داشت که می دانست من خواستارش هستم، همان زندگی مرموزی که او پیش از به دنیا آمدن من از سر گذرانده بود، با آدم هایی که نمی خواستند من چیزی از آن بدانم، هدیه ای که از من دریغ کرده بودند. و او داشت از یادآوری آن خاطرات لذت می برد، خاطراتی که او را به دورانی بسیار خوش بر می گرداند، به دورانی که آینده فقط درهایی بود که آدم باز می کرد و هیچ چیز ناخوشایندی در آن سو نبود که شگفتی بیانگیزد.(ص صد و چهل و دو)


تو باید بدونی که یه چیز دیگه ام هست، یه چیز بهتر، که از تو پنهانه، که عده ای نمی خوان پیداش کنی، که باید سراغشو بگیری و گاهی فقط باید راه بیفتی و به دستش بیاری. پدرت هیچ وقت اینو نفهمید، این بزرگترین خطاش بوده، تو همچی خطایی نکن (ص 283)


لباس هایی که آدم ها می پوشند یک جوری دگرگون شان می کند. آدم ها را از بیرون تغییر می دهد. ما همیشه در بند همین ساق پاهای چاق هستیم یا فک های پایین افتاده مان. میلیون ها عیب و نقص به ما لطمه می زند. ایرادهای بزرگی که نمی توانیم کاری برای شان کنیم مگر اینکه تن به چاقوی جراح بدهیم. این است که بیشترین کاری که آدم می تواند بکند پوشیدن لباسی تازه است، بستن کراواتی متفاوت. ما مدام یک آدمی دیگر می شویم و نباید فراموش کنیم که همیشه آدمی دیگر ما را نگاه می کند. (ص 339)


از کشف لیندا گرانت و خواندن این کتاب که نامزد جایزه من بوکر 2008 و برنده جایزه اورنج شده است خیلی خوشحالم و خواندنش را به همه توصیه می کنم.

به امید اینکه ترجمه این کتاب شروعی باشد برای ترجمه سایر آثار این نویسنده بریتانیانی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۲
حورا رستمی

بعد از خانه ای برای آقای بیسواس، این دومین کتابی است که از و.س.نایپل خواندم. برنده جایزه نوبل سال 2001 که در این کتاب با زبانی طنز روایتگر زندگی گانش است که از یک مشت و مالچی ساده به سیاستمداری موفق تبدیل می شود که در نهایت نشان امپراتوری بریتانیا را هم دریافت می کند.



بخشی از کتاب :
انگار همه چیز خلاف از آب در آمده بود؛ و گانش می ترسید مبادا علایم سرنوشت را نادرست تعبیر کرده باشد. فقط بعدها بود که فهمید این ماه های مأیوس کننده چه مشیت الهی مبارکی را در نهان داشت. نوشت : «هرگز آن چیزی که می خواهیم باشیم نیستیم، بلکه چیزی هستیم که باید باشیم.» در مشت و مال بختش نگفته بود. لی لا نمی توانست بچه دار شود. این سرخوردگی ها که می توانست هر مردی را برای همیشه درهم بشکند، موجب شد که گانش به طور جدی و با تمام وجود به کتاب رو آورد. البته همیشه قصد داشت بخواند و بنویسد، اما سؤالی که پیش می آید این است که اگر مشت مالچی موفقی می شد یا می توانست صاحب یک گله اولاد شود، آیا با همین پشتکار خواندن و نوشتن را دنبال می کرد. (ص98)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۵
حورا رستمی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۰
حورا رستمی

بعد از حدود دو هفته(سیزده روز)خواندن ریگ روان را تمام کردم. کتابی سخت خوان که لذت مخصوص خود را دارد و جوری ذهنت را درگیر می کند که شروع کتابی جدید مشکله. فصل جنون الهه الهام را خیلی دوست داشتم و فوق العاده بود به نظرم این فصل.



ریگ روان داستان دو دوست قدیمی است، یکی نویسنده ای ناموفق که به شغل پلیسی روی می آورد و دیگری کارآفرینی که در اکثر کارهایش شکست می خورد. داستان کتاب از جایی شروع می شود که نویسنده ناموفق تصمیم می گیرد روایتگر زندگی ناکام دوستش شود از آغاز دوستی شان در دوران مدرسه تا حال. داستان از زبان هر دو روایت می شود و در زمان حال و گذشته در حرکت. تا اینجا به نظرم ریگ روان نسبت به جز از کل پیچیده ترو و پر از تشبیهات بکر و خلاقانه ای است.


بخشی از کتاب

وقتی جوان بودم در خلاص کردن خودم تخصص پیدا کردم، وگرنه که آدمها یک گوشه به دامم می انداختند و جلو علامت رنگی نشوید یا لای ماشین های لباس شویی نگهم می داشتند و حرف می زدند و حرف می زدند و حرف می زدند. قبلاً این کارشان دیوانه ام می کرد، تا روزی که متوجه شدم مردم منبع لایزال حکایت اند و انرژی غریب و وقت بی پایان برای روایت شان دارند و اصلا ملاحظه ی شنونده را هم نمی کنند. این شد که در مواقع بی کاری و بعد از ورشکستگی ها و قبل از دریافت چک های بیمه ی بی کاری راهی برای زنده ماندن پیدا کردم. بعضی آدمها برای پول کف بینی می کنند، بعضی ساز می زنند و آواز می خوانند، بعضی رو می آورند به فحشا، بعضی گدایی می کنند؛ من مثل یک متعصب گوش می کردم. نشسته روی جعبه ی شیر، تکیه داده به نرده های بالکن، نشسته روی نیمکت پارک، با لبخند و گوش پذیرا__کار شاق شنیدن اضطراب های مردم را تحمل می کردم، یا به قول خودم رازهای کال بدبخت ترین آدم ها را پوست می گرفتم. (ص226)



آدم در خوشحال های شان فرایند دلسرد کننده را که برای موفقیت طی کرده اند مشاهده می کنند : بلند پروازی، شکست های پیاپی، سرخوردگی، پذیرش شکست، راضی شدن به کم، پذیرش از سر ناچاری، و بالاخره خشنودی از چیزهای کوچک، یک جورهایی زیباست برای یک شخص، ولی وقتی می بینی هزار سال بعد از زمان مقرر اتفاق افتاده افسرده می شوی.(ص268)


شباهتهای زیادی بین ریگ روان و کتاب قبلی نویسنده جزء از کل وجود دارد. ولی تفاوتهای این دو در این است که در جزء از کل بار طنز بیشتر بوده و در ریگ روان بار فلسفی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۳۵
حورا رستمی

بانوی پیشگو داستان زندگی جون فاستر، نویسنده رمانهای تاریخی عشقی است با دوران کودکی ناخوشایند؛ مادری نامهربان و دوستانی که وی را مورد اذیت و آزار قرار می دادند. در نوجوانی از خانه فرار میکند، با مردی ازدواج می کند، شروع به نوشتن داستانهای عاشقانه می کند، طلاق و ازدواج مجدد، فعالیتهای سیاسی و در آخر عملی کردن نقشه مرگ خود و تلاش برای یک زندگی متفاوت...



جملاتی از کتاب که دوست داشتم :

تصور ادامه دادن مسیر با همان نوع زندگی برای همیشه و همیشه، آزارم می داد و افسرده ام می کرد. می خواستم بیش از یک زندگی داشته باشم.(ص صد و هشتاد و یک)

مهم کاری که انجام می دهی نیست، مهم اینه که کی هستی.(ص صد و نود و یک)

راز مرد، راز فکرشه. در حالی که راز زن، راز جسمشه. راز چیه جز چیزی که پنهان می مونه؟ پس زدن پوشش جسم خیلی ساده تر از پس زدن پوشش ذهنه. به همین دلیل، کسی مرد تاس رو مایه وحشت غیرطبیعی نمی دونه، اما زن تاس رو چرا. (ص دویست و چهارده)

تو موهبت را قبول نمی کنی، اون تو رو انتخاب می کنه. (ص دویست و شصت)

بانوی پیشگو، مارگارت اتوود، سهیل سمی، نشر ققنوس


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۲۸
حورا رستمی