مونولوگ

مونولوگ
Instagram

آخرین مطالب

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

زیبا یکبار به بتسی گفته بود که پدر و مادرش معتقد هستند کسی که بچه دار نمی شود نباید بچه دار شود چون قرار نبوده است. «تقدیر!» زیبا این کلمه را با خنده گفته بود اما بتسی نخندیده بود. در عوض دستش را دراز کرده بود و دست زیبا را گرفته بود و ناگهان چشمهای زیبا پر از اشک شده بود.(ص هشتاد و نه)



مریم یاد سرزندگی و امیدواری های بتسی افتاد. یاد خوش قلبی ها و «رسم و رسومات» ساختن های بتسی افتاد که زمانی به نظرش احمقانه بود اما حالا که فکرش را می کرد می دید ریشه در شجاعت بتسی داشت. ناگهان احساس کرد چیزی در وجودش مچاله شد. احساس کرد شاید در واقع این بتسی بوده که او از اول دوستش می داشت یا شاید همه آنها را دوست داشت.

از جلوی پنجره برگشت و از اتاق خواب گذشت. از سالن هم رد شد. پله ها را به حالت دو پایین آمد. به سمت در دوید. در را با سرعت باز کرد و بیرون پرید و فریاد کشید : «وایستید!»

فریاد زد : «صبر کنید! نروید!»

فریاد زد : «صبر کنید من هم بیام!»

آنها ایستادند. برگشتند. به مریم نگاه کردند و لبخند زدند و صبر کردند تا مریم هم با آنها همراه شود.(ص سیصد و شصت و پنج-شصت و شش)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۸:۳۰
حورا رستمی

آلیس پیش از ظهر رفته بود بیمارستان.بعد از صبحانه.یکی از پزشک ها گفته بود بعضی ها تنهایی راحت تر می میرند،کمی تنهایش بگذارید، خودتون را عذاب ندید. میشا تنها بود، از ساعت یک شب تا ده صبح، نه ساعتی که نفس کشیده بود و نمرده بود.

آلیس در آن پیش از ظهر کنار تخت میشا نشسته بود، تا دوازده. اول این طرف تخت، بعد طرف دیگر. اتاق مناسب استفاده ای بود که از آن می شد، کمد دیواری، لگن دستشویی، دری به توالت، تکه ای لینولیوم خورده در جای خالی تخت دوم که رویش بیمار دیگری بستری بود. پرستارها چند روز پیش، بدون ابراز دلیلی تخت دوم را هل داده بودند و بیمار را برده بودند به جایی دیگر(ص هفده)


 


... هرسال جلوی خانه می ایستادند، و آلیس از پنجره کنار در ورودی از میان اتاق نشیمن و از فراز اسباب و اثاثیه مردمان غریبه به باغ پشت خانه نگاه می کرد، بدون انکه درکی داشته باشد. کاش بتواند فقط یکبار روی آن تراس بنشیند. فقط یک بار. الان چه حالی داری که آدمهای دیگه ای توی اون خونه زندگی می کنند؟ پدرش دستها را بلند می کرد. چی بگم. (ص صد و سی و شش)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۰۰
حورا رستمی

از مرز آلمان به بعد، جولیا و انتونی حتا یک کلمه هم صحبت نکرده بودند. گاهی، جولیا صدای رادیو را بلند می کرد و آنتونی به سرعت آن را کم می کرد. یک جنگل درختان کاج را در چشم انداز سر بر آورد. در حاشیه جنگل، یک ردیف بلوک بتنی یک مسیر انحرافی را مسدود کرده بود. جولیا از دور هیبت اندوه بار ساختمان های قدیمی منطقه مرزی مرین بورن را که امروزه به بنای یادبود تبدیل شده بودند، شناخت.

آنتونی به برج های دیده بانی فرتوت که در سمت راستش رژه می رفتند نگاه کرد و گفت : «چطوری از مرز رد شدید؟»

«با دل و جرأت! یکی از دوستایی که باهاشون سفر می کردم، پسر یه دیپلمات بود، وانمود کردیم داریم می ریم برلین غربی که والدینمون رو که اونجا کار می کنند، ببینیم.»

آنتونی زد زیر خنده.

«تا اون جایی که به تو مربوط می شه، خنده ات بدون کنایه نبود.»

دست هایش را روی زانوهایش گذاشت.

گفت و گو را ادامه داد : «متأسف ام که فکر نکرده بودم زودتر از این نامه رو به دستت برسونم.»(ص دویست و هفده)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۶:۰۳
حورا رستمی