مونولوگ

مونولوگ
Instagram

آخرین مطالب

۱ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

گرمازده، اولین رمان مهام میقانی، داستان جذاب و پرکششی دارد. آنقدر از خواندنش لذت بردم که  سراغ دو کتاب دیگرش(پیوند زدن انگشت اشاره و ترکیب بندی در سرخ) هم بروم. داستان از جایی شروع می شود که مرد راوی در محله خود با مشاهده آگهی گم شدن یک سگ، با اردشیر آشنا و رفیق می شود. اما بعد از مدتی راوی از آن محل می رود، شغلش را عوض می کند و با عطا آشنا و دوست می شود.

گرمازده داستان آدمهایی است که با برخوردهایی تصادفی، با هم دوست می شوند،داستان آدمهایی که به طور ناگهانی غیب می شوند و بعد از مدتی باز می گردند. 


بخشهایی از کتاب

وقتی آدم کسی را که به درست بودن تصمیم هایش اطمینان دارد و می داند هیچ وقت بی گدار به آب نمی زند و همیشه سعی می کند زندگی اش را طبق یک نظم ساختارمند پیش ببرد، تا این حد کلافه و پشیمان می بیند کمی می ترسد..(ص شصت و شش)


از زندگی خودم تعریف کردم. به او گفتم که گمان می کنم در سراسر این شهر یکی از اصیل ترین انواع تنهایی را تجربه می کنم. تنهایی غم باری که مثل چاهی می ماند که انتهایش پیدا نیست و حتا وقتی سنگی در آن می اندازم پژواک نداردجوری زندگی می کنم که هیچ کس نمی تواند به دادم برسد و تغییری در زندگی ام ایجاد کند، چون در مسیری پیش می روم که کمبود و کاستی و همین طور دستاورد و کام یابی در آن معنا ندارد. به یک بی حسی عمومی گرفتار شده ام که هیچ احساس خوشایندی به آن راه نمی یابد. مدت هاست به یاد ندارم از ته دل خوشحال یا غمگین شده باشم. می دانم زندگی بی معناست، اما اگر این اعتقاد را ابراز کنم و دیگر دست به کاری نزنم و منتظر مرگ بمانم حتا بی معناتر می شود. با مرگ هم که دردی دوا نمی شود. مرگ مقطعی از حیات نیست. حتا انتهای زندگی نیست. چیزی است که دیگر نیست. به محض حضورش از میان می رود. یک هیچ بزرگ است که کوچکترین فایده ای ندارد و من در آن شکوه و وقاری نمی بینم.(ص شصت و شش)


تنهایی وقتی جذاب است که بدانی سرانجام پایانی خواهد داشت. همان تنهایی اتاق کوچکم، در حالی که می دانستم بیرون درهایش مملو از نشانه هایی است که آزارم می دهد، کافی بود.(ص شصت و هفت)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۳ ، ۰۵:۰۷
حورا رستمی