مونولوگ





بیا با جغدها درباره دیابت تحقیق کنیم

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۴۴ ب.ظ
صبح روز بعد تلفن زنگ زد و از این که دیدم او نیست واقعا ناراحت شدم. راستش من هم از مکالمه مان لذت برده بودم. بخش فروشش یک کم خسته کننده بود ولی از این که بگذریم دوست داشتم راجع به چیزهای دیگر با هم حرف بزنیم. صحبت کردن با او مثل خواندن یک کتاب جالب بود، کتابی راجع به آدم هایی که زندگی شان از اساس با من فرق دارد. منظورم متفاوت از نظر بد است. کسی که در قصری زندگی می کند بافته از ابریشم طلایی. دروغ گفتم، یکی که توی یک یخچال کهنه کنار کانال فاضلاب زندگی می کند. بهم زنگ بزن! حتا پول تماست با خودم. (ص چهل و چهار)



دوست دارم این جوری راجع بهم حرف بزنند ولی تاکسیدرمیست از کجا فهمیده بود؟ خیلی ها می روند داخل مغازه اش و بچه گربه یا مرغ دریایی و چیزهای دیگر می خواهند و پنج دقیقه بعد می آیند بیرون بی اینکه کسی به شان اعضای بدن انسان نشان بدهد. چرا به من کله ی توی کیسه را نشان داد؟ از کجا فهمید عاشق اینم که آن دست را لمس کنم؟ من که چیزی نگفتم پس چی لوم داد؟(ص صد و سی و شش)

یک کتاب عالی دیگر از دیوید سداریس و پیمان خاکسار، که دلم نمی خواست اصلا تمام شود. کتاب شامل 21 داستان طنز است. و از داستانهای بارک الله پسر، لاک پشت سر گنده، یک ایمیل کوچولو، درک جغدهای فهیم، هر روز پشت سر هم، بیشتر از بقیه لذت بردم و خندیدم.
چقدر خوبه که نشر چشمه بعضی کتابها را با کاغذ بالک چاپ می کند، که باعث سبک تر شدن کتابها می شود.
و خوب بود که جلد بهتری را برای این کتاب انتخاب می کردند...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۲۳
حورا رستمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.