مونولوگ

مونولوگ
Instagram

آخرین مطالب

آقای پیپ

سه شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۱۰ ب.ظ

جایی که او را پیدا کرده بودم، نکته شگفت انگیز این ماجرا بود. او را نه بالای درخت یا در قهر و آشتی هایی در سایه و آفتاب یا موقع آب بازی در یکی از نهرهای بالای تپه ها، بلکه در یک کتاب پیدا کرده بودم. هیچ کس به ما بچه ها نگفته بود که می توان در کتاب دنبال دوست گشت. یا می توانیم در جلد یک نفر دیگر فرو برویم. یا با باتلاق و لجن زار به جایی دیگر سفر کنیم؛...(ص سی و دو)


اما آن شب، آخرین باری بود که از من خواست تا بخش هایی از آرزوهای بزرگ را بشنود. و من «صبح منجمد» را مقصر می دانستم. با اینکه او چنین چیزی را به زبان نیاورد، می دانستم فکر می کند که من خودنمایی کرده بودم؛ و اینکه من تکه ی بزرگ تری از آن دنیا را گاز زده بودم؛ از دنیایی که او نمی توانست با زبانی مثل «صبحی منجمد» با آن برخورد کند. دلش نمی خواست با سؤال کردن مرا دلگرم کند. دلش نمی خواست من بیش تر و بیش تر غرق آن دنیای دیگر شوم. نگران آن بود که ماتیلدایش را در انگلستان دوره ویکتوریا از دست بدهد.(ص چهل و چهار)


ما بیرون از ویرانه ی خانه های دود شده مان می خوابیدیم. متوجه شدیم که بدون خانه، زندگی انسان برهنه به نظر می رسد. فقط لباس هایی که به تن داشتیم، برای ما باقی مانده بود. اما بعضی چیزها را نمی شود از کسی گرفت یا آتش زد یا به آن تیراندازی کرد. ما هنوز هوا داشتیم. هنوز چشمه های آب شیرین را داشتیم. میوه ها. ما باغ هایمان را داشتیم.(ص صد و سی و هشت)


از قبل می دانستم کلمات می توانند ما را به دنیایی جدید ببرند، اما نمی دانستم با قدرت یک کلمه که برای گوشهای خودم گفته بشود، خود را در فضایی پیدا می کنم که هیچ کس دیگری آن را نمی شناسد.




رازها آخرین چیزهایی بودند که از آنها دست کشیدیم. پدر و مادرها دیگر چیزهایی را که می شنیدند از ما پنهان نمی کردند. دیگر برایشان اهمیتی نداشت. رازدازی نیاز به سعی و تلاش داشت، اما فایده ی آن چه بود؟ وقتی هیچ چیزی نداری و در انتظار هیچ چیزی نیستی، رازداری چه اهمیتی دارد؟ ما کاملا به همان حالتی بودیم که انجیل می گوید انسان آنگونه پا به این جهان گذاشت.(ص صد و پنجاه و هشت)


داستان آقای واتس باید خیلی جذاب و گیرا از آب در می آمد، به همان اندازه که برای ما بچه ها جذاب بود. این بار، همه ی دهکده با تعجب گوش می دادند؛ در حالی که در جزیره ای فراموش شده کنار آتشی کوچک نشسته بودند؛ در جایی که هولناک ترین اتفاقات، بدون آنکه حتی یک بار موجب خشم و ناراحتی دنیای خارج شده باشد، رخ داده بود.(ص صد و هشتاد و هشت)


او از من دعوت می کرد که تنها دنیایی را که می شناختم، رها کنم و بروم. درحالی که احتمالا خواب می دیدم؛ تا آن زمان خودم را در حال ترک جزیره ندیده بودم. نمی توانستم مجسم کنم که دنیا می خواهد مرا بپذیرد.(ص صد و نود و هشت)


حس بدی داشتم، از اینکه می دانستم خبر من می توانست چقدر به او امیدواری بدهد. این خبر به او دلیلی می داد که به شیوه ی متفاوتی دوباره به پدرم فکر کند. این خبر، فکر مادرم را متوجه دنیای خارج می کرد. او را وادار می کرد نقش و سهم خودش را در آن تصور کند. اما بدون آنکه لازم باشد آقای واتس توضیح دهد، من هم می دانستم که مادرم با این اطلاعات، یک خطر مسلم بود. اما من حتی بیش تر از آقای واتس می دانستم که مادرم تا چه اندازه نسبت به او برتری پیدا می کرد و از او پیش می افتاد.(ص صد و نود و نه)


در آن سکوت تحسین آمیز و با ارزش، به هر چیز دیگری که آنها نمی دانستند لبخند زدم. پیپ، داستان خود من بود، حتی اگر زمانی دختر بچه ای بودم و صورت ام مثل شب سیاه و براق بود. پیپ داستان خود من است و من روز بعد، تلاش می کردم کاری را انجام دهم که پیپ در انجام آن شکست خورده بود. من قصد داشتم به خانه و زادگاهم برگردم.(ص دویست و هشتاد و شش)


داستان این کتاب درباره ماتیلدا و مادرش است که در جزیره ای در اقیانوس آرام زندگی می کنند. جزیره ای که ساکنانش سیاهپوست بوده و بین سرخپوستان و سفیدپوستان بین تصاحب آن جنگ است.ماتیلدا با آرزوهای بزرگ دیکنز، توسط آقای واتس معلم سفیدپوست مدرسه آشنا می شود، مادرش را از دست داده و مجبور به ترک جزیره می شود و ...

آقای پیپ را از کتابخانه امانت گرفتم. و با اینکه آن را کامل خواندم، اما به نظرم کتابی است که باید در کتابخانه ام داشته باشم. گرچه ترجمه کتاب بعضی جاها و به خصوص فصلهای آخر نامفهوم و غیرقابل درک بود...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۰۶
حورا رستمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.