مونولوگ





سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۲۳ ق.ظ

هایدا در زندگی سوکورو چیزهای زیادی آورده بود، ولی حالا سوکورو از خود می پرسید که خود او به هایدا چی داده. خودش چه خاطراتی برای هایدا جا گذاشته بود؟

سوکورو به خودش آمد و دید به این فکر می کند که شاید سرنوشتم این است که همیشه تنها بمانم. آدمها سراغش می آمدند ولی همیشه آخرش می رفتند. به جست و جوی چیزی می آمدند ولی یا پیداش نمی کردند یا چیزی که پیدا می کردند خوشحال شان نمی کرد(شاید هم توی ذوق شان می خورد یا حرص شان می گرفت) و بعد می گذاشتند و می رفتند. یک روز، بی اینکه خبر بدهند، گم و گور می شدند-بی هیچ توضیحی، بی خداحافظی. انگار تبری بی صدا پیوندشان را ببرد، پیوندی که هنوز میانش خون گرم جاری بود و نبضش هنوز می زد-آرام آرام.

حتما چیزی درونش بود، چیزی بنیادی که توی ذوق آدمها می زد. بلند بلند گفت «سوکورو تازاکی بی رنگ.» من کلا هیچ چیزی ندارم که به بقیه بدهم. فکرش را که می کنم حتا به خودم هم چیزی ندارم بدهم.(ص صد و سه کتاب)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۵
حورا رستمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.