مونولوگ

مونولوگ
Instagram

آخرین مطالب

از میان صنوبرهای سیاه

دوشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ب.ظ

از میان صنوبرهای سیاه را، بار اول تا نصفه خواندم. ولی آنقدر ذهنم درگیر بود و تمرکز نداشتم، کنار گذاشتم. ولی الان خوشحالم که دوباره سراغ این کتاب رفتم و تمامش کردم. 

داستان در ادامه کتاب قبلی نویسنده، جاده سه روزه است و به بیان زندگی ویل برد (پسر زاویر برد شخصیت‌ اصلی کتاب جاده سه روزه) می پردازد. 

در عین حال شرح زندگی سرخپوستان کانادایی و تلاش و مبارزه آنها برای حفظ آیین ها و سنت های گذشته شان در این کتاب بیان شده است. 



بخشهایی از کتاب 

وقتی کودک هستیم، دنیا برایمان پر از رمزوراز است، اما رازی که هر روز بیشتر از روز قبل خودش را آشکار می کند. دنیا را محلی می بینیم که هیچ غیر ممکنی در آن وجود ندارد. از باور رویاهایمان هراس نداریم. در حقیقت گاهی بیشتر از دنیای واقعی به آنها اعتقاد داریم. می توانیم پرواز کنیم، از میان اقیانوس ها شنا می کنیم و از مرتفع ترین قله ها بالا برویم. اما با بزرگ شدن و پذیرفتن واقعیت، آسیب پذیر، ترسو و بی حوصله می شویم. یاد می گیریم که نمی توانیم هر کسی باشیم یا هر کاری انجام دهیم.اینجا هستم تا به شما چیزهای جدیدی بگویم.(ص شصت و نه)


در طول سال ها، زندگی یکنواختی را دنبال می کنی. دچار روزمرگی می شوی. فقط به حال و مسائل روزمره توجه می کنی و دنیای بزرگ تر پیرامونت را که فراتر از تصورت است فراموش می کنی. قبل از اینکه آن را بشناسی، یک، پنج و ده سال گذشته است.همواره منتظر چیزی هستی. سپس روزی به خودت می آیی و متوجه می شوی این، پایانی است که منتظرش هستی. لیزت به من گفت این همان حالتی است که آدم های داخل تلویزیون افسردگی می نامند. و تنهایی این روزمرگی را بیشتر کرده است. اما اکنون چیزهایی را می فهمم که قبلا درک نمی کردم. (ص صد و سی و چهار)


زندگی در جنگل ساده است. تکراری. پدرم معتقد بود سه اصل برای زندگی در جنگل لازم است. آتش، پناهگاه و غذا. هر لحظه به دنبال آن ها هستی یا به این فکر می کنی که چگونه آن ها را به دست آوری.

وقتی به جزیره رسیدم، می دانستم برای مدتی به من خوش می گذرد. تنبلی شروع شد. غذای کنسرو شده، سیگار و نوشیدنی داشتم. گرمای تابستان به اوج خود رسیده بود. چند ماهی قزل آلای متوسط در اولین صیدم گرفتم و این موضوع باعث خوشحالی بیشترم شد. ماه آگوست در حال سپری شدن بود. شب ها سرد شده بود و صبح ها خیلی طول می کشید تا با حرارت خورشید گرم شوم. پتویی که لوازمم داخلش بود را تکاندم و آماده رسیدن پاییز و زمستان شدم.(ص صد و نود و نه)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۰۹
حورا رستمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.