مونولوگ





حرفهایی که نگفتیم

جمعه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۴، ۰۴:۰۳ ب.ظ

از مرز آلمان به بعد، جولیا و انتونی حتا یک کلمه هم صحبت نکرده بودند. گاهی، جولیا صدای رادیو را بلند می کرد و آنتونی به سرعت آن را کم می کرد. یک جنگل درختان کاج را در چشم انداز سر بر آورد. در حاشیه جنگل، یک ردیف بلوک بتنی یک مسیر انحرافی را مسدود کرده بود. جولیا از دور هیبت اندوه بار ساختمان های قدیمی منطقه مرزی مرین بورن را که امروزه به بنای یادبود تبدیل شده بودند، شناخت.

آنتونی به برج های دیده بانی فرتوت که در سمت راستش رژه می رفتند نگاه کرد و گفت : «چطوری از مرز رد شدید؟»

«با دل و جرأت! یکی از دوستایی که باهاشون سفر می کردم، پسر یه دیپلمات بود، وانمود کردیم داریم می ریم برلین غربی که والدینمون رو که اونجا کار می کنند، ببینیم.»

آنتونی زد زیر خنده.

«تا اون جایی که به تو مربوط می شه، خنده ات بدون کنایه نبود.»

دست هایش را روی زانوهایش گذاشت.

گفت و گو را ادامه داد : «متأسف ام که فکر نکرده بودم زودتر از این نامه رو به دستت برسونم.»(ص دویست و هفده)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۱/۲۸
حورا رستمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.