مونولوگ





وقتی برای زندگی و وقتی برای مرگ

شنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۷:۱۹ ب.ظ

وقتی برای زندگی و وقتی برای مرگ، با روایتی خواندنی و جذاب، داستان افرادی در جنگ جهانی دوم است که با وجود تأثیری که جنگ بر آنها و زندگی آنها گذاشته است و همه چیز آنها را نابود کرده است، باز هم به مدد معجزه عشق از لذتهای زندگی برخوردار می شوند...


بخشهایی از کتاب

مدت درازی ایستاد، وحشت زده اندیشید : چه باقی خواهد ماند؟ وقتی او دیگر نباشد چه باقی می ماند؟ هیچ چیز جز خاطره گذرانی در سر چند نفر، پدر و مادرش، اگر زنده بودند، چند تا از رفقایش و شاید الیزابت. ولی برای چه مدت؟ به آینه نگاه کرد. حس می کرد که هم اکنون سایه مانند،نازک و مانند پر کاغذ سبک شده است، چیزی که یک فوت می توانست او را با خود ببرد: پوستی توخالی و میکده شده. چه باقی می ماند؟ و به کجا می توانست دست بیندازد، کجا لنگر بیندازد، کجا ثبات پیدا کند، کجا چیزی از خود باقی بگذارد که او را نگه دارد و نگذارد کاملاً در معرض نابودی باشد؟(ص دویست و بیست و هشت)

 ....................................................................................................

پرتو آتش روی صورت الیزابت افتاده بود و آن را سرخ می کرد. از میان اثاث مردم گذشتند. اکثر آنها خاموش و تسلیم نشسته بودند. یک نفر یک دسته کتاب پهلویش داشت و مشغول خواندن بود. دو مرد سالخورده روی زمین لخت کنار هم نشسته بودند و شنلی را روی خودشان کشیده بودند و مانند یک موش صحرایی غمگین دو سر به نظر می آمدند.

الیزابت گفت : « عجیب است، چقدر جدا شدن از چیزی که تا دیروز آدم خیال می کرد، تا ابد نمی تواند از آن جدا شود، آسان است.»

گربر یک بار دیگر به عقب نگاه کرد پسربچه کک مکی که فنجان را برده بود، روی مبل آنها نشسته بود گفت : « کیف خانم لیزر را موقعی دزدیده ام که او به این طرف و آن طرف می پرید. پر از کاغذ است. جایی آن را توی آتش خواهیم انداخت. شاید این کار یک نفر را از بدبختی نجات بدهد.»

الیزابت با سر تأیید کرد. دیگر به پشت سرش نگاه نکرد.(ص سیصد)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۲/۰۹
حورا رستمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.